خاطرات . اشعار . داستان ها و وقایع
                                         بنام خدا

روزی زجهان  دیده  فرو  خواهی بست                     گر اوج بدی گر به زیر  خواهی  رفت

ماندیم که در این دیر چه سان امده ایم                    گر  امده ای   ونامده  خواهی  رفت

         ......................................................................................

چون رها ازهمه قیدی وخرامان بودیم                           اونظر داشت به ما شهره جانان بودیم

زاهد  و پیر  و خرابات   هوادا ر شدیم                          همچو فرهاد به کاویدن وخواهان بودیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:45  توسط جعفر سمنبر  | 

آنکس که صدایش به سماوات رسد
عرش را سفری تا به مناجات رسد

دوری به چه سود آمده در مُلک کهن
یک لحظه توان بس که به میقات رسد

آن سلسله ها  فر ظفرمندی  و  راد
این سلسله طوفنده راهی به طامات رسد

شور و شعف  از مهد   و هنرمندیها
بر قله ی گیتی همه نقشش به کرامات رسد

خاکش چو خورشید  به  ثریا  نوری
در مکتب فضلش همه عالم به عنایات رسد

هر  فصل  بدارد  ثمر  از  میوه  و بر
از دشت ودمن شور به حاجات رسد

رودش همه غران وخروشان جاریست
گرجور رسد با همه یاران به مباهات رسد

حیف است  برند  منفعتش   اغیاران
وقتش سرآمد دل وایمان به سلامات رسد

روزی برسد شیشه عمر سر چراترسیدن
هردم که مردانه رویم به خرابات رسد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 16:2  توسط جعفر سمنبر  | 

در این وادی رحمت به سلامت گذری کن
به  آرامش  گیتی  به  سخاوت نظری کن

در هنگامه حشمت چو ابری به کویر باش
در آوازه قدرت   به  عدالت   نظری کن

در این باد صبایی که  نسیمی می طراود
سخن دوست میان وبه حلاوت خبری کن

بدین جوشش عالم که دروصف نگاراست
براین غافله عشق به کرامت رهبری کن

نگرقامت معشوق ودر مُلک جهان  بین
که کام دل از هستی به حکایت شکری کن

دمی با می پرستان  همنشین بامه رویان
مشو شُهره ی آشوب به طریقت دلبری کن

بیا  با همه  پیری  ولی  خواه  به  جوانی
که جمع همه عشاق به هیبت سروری کن

همه نکته بخواهید از آن سرو گل اندام
که خسرو وچه فرهادبه همت پایوری کن

که خسرو وچه فرهاد= کنایه از این است که خسرو وفرهاد هردو عاشق شیرین بوده اند


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 15:22  توسط جعفر سمنبر  | 

ساقیا می  طلبم  جام  بلورین  بیار
لطف ورحمت نشان باده نوشین بیار

آتش عشق نهانیست دراین دیروسرا
قدح لعل فشان  نافه  مُشکین  بیار

سیل اشکی روان غصه هجران ازآن
درشب شعله زنان ساغرونسرین بیار

این دل شیفته از دوری رویش بیقرار
چون بهاران خرمی مژده وپروین بیار

طاقتم رفت دگر چون دل برنایی  ما
خوشه تاک جوان گوزه دیرین  بیار

این همه منتظری دیدن معبودرواست
جان ما لختی هبوط بردل مسکین بیار

آه عاشق چه سوزانتر از  مظلومیست
خنده وشادی روا دولت شیرین   بیار

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 11:14  توسط جعفر سمنبر  | 

آندم که رندانه دلم ‍پرتوی انواری بود
رونق عهد و وفا  سلسله اسراری بود

سحر ومنتظران شیفته در راز و نیاز
شوکت وحشمت این وعده سرا یاری بود

باغ  فردوس برین جایگه  مهر و وفا
مظهر حکمت وجاه همت افکاری بود

رُخ زیبای نگار رویت صد ساله براست
این حکایت  به نفاق فرصت اغماری بود

چون توان راه به سدی کنند غیر  عبور
لیک  ذهنیست بزرگ دیدن دلداری بود

گر همه اسوه ترین مهد سلحشوری  ما
چون سیاوش بدهند جان چواغیاری بود

جمع ابرار که همه دشت ودمن آباد کرد
بَر اَغوال شود در شکنش  جاری بود

اغمار - بی تجربه
اغیار-بیگانگان-جمع غیر
ابرار-نیکان -نیکوکاران
اغوال-جمع غولها
سیاوش-دارنده اسب نر-سیاوش پسرکیکاوس پادشاه کیانی -سودابه زن کیکاوس عاشق سیاوش شد و مسئله را برعکس جلوه داد کیکاوس اول سیاوش را از آتش گذراند چون به سلامت
گذشت اورا تبعید به توران نزد افراسیاب نمود در آنجا با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد وفرزند آنان کیخسرو است سرانجام سیاوش به تحریک برادر افراسیاب به قتل رسید
++++

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 11:11  توسط جعفر سمنبر  | 

گفت :ای عشق مرا جلوه نظر کن
گفت:در باد مشو شیوه   حذر کن

گفت: فریاد زنم عاشقی ام    را
گفت: دردام شوی  ره  ز دگرکن

گفت:هجران من آخر کی شودروز
گفت:دل ده به طلب عشوه زسرکن

گفت:ایام برفت فر دلارام   نیآمد
گفت:فال مزن راهبانی  بدر  کن

گفت:ای عشق تو وصالم به سرانجام
گفت:بی واسطه خود باش و خبر کن

گفت: مستحق باشم از آن مُشک ببویم
گفت:وقتش چو رسد   عرش سفر کن

گفت:وجودم  همه در شعله   فرزان
گفت:بادیست بر آتش تو گُذر   کن

گفت:پیرانه آن خسروخوبان  بدانم
گفت:دل مشتاق فراوان و نظر کن

گفت:آنسان شویم سوگلی ازبحرتقاضا
گفت:آرامش گیتی به تقلا  و ثمر کن

فال زدن:پیش بینی
راهبانی:کسی که شب تا صبح نگهبانی دهد تا معشوق بیاید وبرود
خسروخوبان :زیبای زیبا رویان


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 12:46  توسط جعفر سمنبر  | 

 سزاواریمان است
 که نقاب های بلند برچهره هستی
 پنهانی خودرا بنمایند
 دست های دیوانگان
منتقد تابش خورشید میشوند
آیا میتوان خِرَد خودرا درقبال
  جام شوکران
 وتوبه ای در قرون وسطا هدیه کرد
 بگذارید طبیعت رَخت بیندازد
  تا زیبایی اندامش
 هوس بارترین لذایذ بشری را جلوه گرسازد
 خردمندی شکوه هزاران ساله
 دریچه های انعکاس انوار الهی است
 ++++++++++++++++++++++++++++++++
 سیبهای اهدایی فاسد شده اند
 آیا میشود گندمی دیگر خورد
  تا در سرا وهیبتی متفاوت
     ظهور نمود
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 23:14  توسط جعفر سمنبر  | 

چه زیرکانه می آرایند
به زیورهای نقش ونگار
با تن پوشی ازجلوهای خلعت وبخشش
  چشمان آلوده
 مشقت های گناه را
 شادان می پذیرد
++++++++++++++++++++++++++++
 آنگاه که الهام سخن آغاز شد
کلمات وابیاتی در کمین نشستند
 وسوسه های اشعار ناموران
در تارو پود اندیشه های مبتدیانه ای                                                                                  رسوخی جهنده آفریدند 
   شوریده احوالانی
 در تسخراتی ویرانگر
 تو کجا وشاعری
 آیا قصه موسی وشبان را شنیده اید
 بگذارید به زعم شمایان در ندانستن خود                                                                                بگویم همه عشق و
    علایق را
 من در ذهن خود توانستم در آسمان بیکران سوار بر ابری بارور                                                        تا بینهایت افق گذرا باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 14:55  توسط جعفر سمنبر  | 

کمی دورتر همه هستی
آزادی باران در کویر برهوت
ویا نفرین سنگواره های جاودانگی
    جادوگر های زمان
  فریادشان تهی از نبوغ
اشکهایمان صهباء مخموریست
  رشک برانگیز
   کمی دورتر
 همه آیه های روشنی بخش
 با بادبانهای  برافراشته
سفر به فراسوی  روشنی ها
+++++++++++++++++++++++++++++++++
 می گریزند
 با آرایه های ایثار
 آنسان که خورشد
از اصیل ترین کُوه سترک برخیزد
  شب پره های ظلمت وتاریکی
در گردابی از عشق وایمان
 پرستوهای مهاجری شوند
 در طلیعه بهاران خجسته
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 15:56  توسط جعفر سمنبر  | 

دیوانه ام جانان مرا عاشق ترین بین
سرگشته ام نالان بسی با دلبرین بین

سوی فروغی پر کشیدم کوی دلبررانشانی
نازنینا خسرو خوبان دمی راهم نشین بین

هرکه خواهان است بیابانها مسیرودرطریقت
گرشود بیزار ازاین دیروکُنشت بهترین بین

هاتفان دلستان گویندزمان رویت ماه وستاره
ای سعادت راهبانان این گل افشان برزمین بین

گرفرازی رابپیمایند هُبوطی رهگشا  است
آن صبا وقت سحر خیزدبیا تاره نشین بین

عالمی باشد خریدارش به صد ناز وکرشمه
من که اول چون خریدارش شدم والاترین بین

نقش هستی در رُخ وسیمای آن عنبر شکن شد
غنچه های ارغوانی دولتش زیر نگین   بین

آنهمه لطف وصفا سرخوش کند مدهوشیان را
حُسن این مُشکین جمال درصدرآن بهترین بین

نغمه هارا می سُرائیم مُطربان راخوش نوایی
وانکه در مَسحور بماند شیوه هایش کمترین بین

هُبوط.فرود آمدن-طریقت. روش مسلک مذهب
هاتف.فرشته ایکه ازعالم غیب خبرمی آورد
دلستان. کسی که دل را باخود میبرد محبوب دلبرمقصود خداوند
ره نشین.کسیکه سرراه مینشیند
عنبرشکن.عنبرریزآنچه عنبر از آن بباررد
دولت.بخت اقبال نیک بختی
زیرنگین. زیرسلطه
مدهوشیان. حیران بی هوش وحواس
مُشکین.آغشته به مُشک
صدر .بالای مجلس
کُنشت آتشکدهدیر .معبد نصارا معبد یهود
مُطرب.خواننده نوازنده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 22:44  توسط جعفر سمنبر  | 

      آنجا که آسمان
با دیواره های بلندش
در محاصره دیو وددان است

  فرشتگان چون اسیران شام تار
نداهایی از ظفرمندی میسرایند
وقطرات اشکبارشان سیلی ویرانکننده
           چون طوفان نوح
بر ‍‍پیکره هستی جلوه گر میشود

 ای اندیشه های خجل وار
به مَزید از آنچه خوشگوارترین
 حاصل بیداریست

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 17:0  توسط جعفر سمنبر  | 

هرجا که باشم جان جانانم بسی جانان برآید
خسرووشیرین وفرهاد در طلب تابان برآید

سوی مه رویان عالم چون قدح ازدلکشایان
مجلس خوبان چه زیبا در سحرگاهان برآید

در حریم بت ‍‍پرستان گُلشن راز ونیاز است
چون شمیم شاه خوبان حُسن انگیزان برآید

ای دلا بنگر خجسته بر نسیم   صبحگاهی
که فسونگردررضایت مُشک افشان برآید

گرشود  تقدیر نیکان  طُره  زلف نگاران
مُژده وصل ووصالش باسبب سازان برآید

مهوش مِشکین تباری جلوه ازنازوکِرشمه
این  گل اندام  فریبا از چمنزاران  بر آید

کامه از غمگساران بهره ازدیرمغان نیست
وین خجسته روزگاری غم بیداران  برآید

طلب  روی  نگارم  گردش گرد   جهان شُد
سرو نازم حسناتش گل وگلزاران برآید

شیوه های پاکبازان حرمت پیروجوان شد
شب ظلمت بسرآید  ای سبکساران  برآید

دلکش :دلبربا-جلوه :جلوه گری دلربایی-شاه خوبان:شاه زیبا رویان-مهوش:مانند ماه-غمگسار:کسی که غم از دل ببرد.دوستدار. غمخوار-مشکین رویان:سیاه رنگ .کنایه لب لعل-سبکساران :بی خیالها

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 16:57  توسط جعفر سمنبر  | 

  پلیدی وزشتی ها
رونقی از بازارمکاره
   پندارهای نیک
 ریشه در حقایقی کهن
مطرود مظاهر شرک

  ستایشگرهای زیبایی
  الفاظ زیباو دلفریب                                                                                                               در پوچستانهای وهم انگیز
ودر سراب های ویرانگر
بر جولانی ابدی می اندیشند


 آراینده های کویرهای برهوت
 به دشت های شقایق
مولود دروازه های شمالی بهشت
 پلها یی به استقامت تاریخ بنا می نهند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 15:38  توسط جعفر سمنبر  | 

  هم نوایی با هارمونیهای فراگیر
 در دخمه های سرد وبی روح
 آنجا که همه احساس .عشق .هم بستگی ها
 در تلاطم رگبارهای ویران کنند
  به خوابی خوش غلطیده اند

    آغاز زندگیست

 +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
صدای آهنگی خوش وجد آورنده است
گسترش میدهد نشاط وپاکی را
 وبیشمار ناشناخته هارا در جاده های ناهموار
            آزاد ورها می سازد
وپژواک مسرت بخش آن جلای روح نیک اندیشان

  موسیقی عشقی جاودانه است
 
    هرگز فرسوده نمی شود

     تاروپود بشری
     اگر خوش نوا باشیم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 15:31  توسط جعفر سمنبر  | 

          اندیشیدن به فراز
           همنشینی با فرازیان

          آنانکه همواره از فراز می آیند
             آسایش ابدی را نصیب دارند

   +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

   در ژرفترین واوجترین بلندا را بنگر

  جائی که مایملک خاص وعام نیست
 
              باید سوخت
  تا تابش خورشید راهمانگونه که هست
       دید ولمس نمود

    ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

    چه ظواهر فریبنده ای دارند
    این  مبلغین  ریاکار                                                                                                     مشتبهاتی که کودکان را هم به خنده وامیدارد 
  آنان در قهقرای ساخته های ذهن خود محبوس ابدیند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 11:55  توسط جعفر سمنبر  | 

وقتی که پنجره ها بسته شدند
رو بسوی غصه ها قصه    شدند

چون همه آینه ها زنگار وشکن
دل پاک وبی ریا  وصله به ننگ

وقتی چادر سیاه سرت داری
وقتی خنده هات برفت غم داری

     وقتی آسمون مدام ابری میشه

            اما بارون نداره

   وقتیکه ستاره ها بیدار میشند

          اما نوری ندارند

    وقتی که خورشید خانم طلوع کنه

           ولی گرمی نداره

           وقتی که بهار میآد
      
              اما خشکسالی میشه

  وقتی که شکوفه های گل یاس باز میشند
     اما عطری ندارند

   
       حالا که قبول داریم محبس آغل بشیم
   
     همه دیو وددان خسرو خاور میشند

    وقتی که خواب کهف مشق در آهنگ میشه

     شور وحال با صفا سلسله در بند میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 15:20  توسط جعفر سمنبر  | 

آتش هجر وجود همه عشاق خاکستر نشین است
شعله را باد صبا گر بطراود دل ودین است

وعدهابا طرب وناز به تکاپو چه گل افشان
سخن از لیلی فراوان دوری ازرویش غمین است

مجلس اُنس که بقایش نکته در سر وجود   است
لعبتان در حرم دوست  بهترین پرده نشین است

قدح از جام بلورین مست ومستوری  در افلاک
رُخ ورُخسار شکرافشان چون بهاری عنبرین است

قله ها جشن سُروریست  ساقیا پرده برانداز
که در این محفل بیدار غم واندوه درزمین است

دوستداران خوش احوال محمل از نور هویداست
صبح صادق چه دلانگیز راهبانی  دلنشین  است

خفتگان وطن و مُلک و ورا و شرف ودین واصالت
لحظه ها را به غنیمت  غم ودرد زیر نگین است

پرده نشین .زنی که پشت پرده است کنایه از زیباروی محجوب ونجیب
زیر نگین. زیر فرمان.تابع ومطیع
مست .گناهکار
مستور .پرهیزکار
شکر افشان .شکربار شکرریز.صفت شیرین برای لعل لب
ویا سخنان پیرامون آن
راهبان. کسی که از شب تا صبح بیدار میماند تانگار بیاید وبرود
پرده .اسرار .راز.اسرارپوشیده جهان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 15:17  توسط جعفر سمنبر  | 

ای جماعت دگر آن محنت وذلت بسر آید
سروری قد رعنای وطن از  سفر    آید

شوکت آیین مهر و همه عشق  و اصالت
که به سان اولینش به زاندیشه دراید

زین همه دولت وحشمت که به اندازه هستی
گوشه گیران جهانیم چون به ساز دگرآید

این چنین بار ملامت خُرده از بی صفتان است
حلقه  زُلف نگاران  خنجر از طُره بر آید

گُل پژمرده بکارند سخن  ازباغ وبهاران
خوان گُسترده بخوانند لاف بیهوده سَرآید

عشوه وناز وکرشمه دغل دیر مغان  شد
زاهدان عُزلت نشینند  رندی بی خبرآید

آسمان همه عالم اطلسی ابری و روشن
روزگاریست شب تیره صبح صادق سحرآید

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:20  توسط جعفر سمنبر  | 

اینجا وطن ایران ماست
این سرزمین ایمان ماست

پاینده  بادا  جا ودان
خاکش  بسی  درمان ماست

عرق وطن  دارد   جوان
شور وشعف پیمان ماست

آرش  کمانش   روبراست
آریو چنان  تابان ماست

آن  رستم  فرخ   نشان
جانان دهد  بر جان ماست

فریاد   ما   فریاد  ما
خشم  سرافرازان    ماست

گیرند  گریبان   ددان
دژخیم  کشی درمان ماست

کاوه به پا خیزد  دگر
آن دُخت  ایران بان ماست

گُرد آفریدها زنده شد
هم بستگی  آرمان ماست

اهریمنان  بیگانه اند
سیل عظیم جوشان  ماست

بیگانگان  در وحشتند
جانبکفان  شایان ماست

ظلم وستم پاینده نیست
مام وطن شادان  ماست

علم وهنر تابنده است
دانش همیشه خوان ماست

ایران ما آباد  باد
دشت ودمن  بوستان ماست

کوهای ایران سرفراز
کوه ستُرک جانان ماست

رودها ودریا  بیشمار
مهد خلیج  فارسان ماست

جنگل  بسی با چشمه سار
رونق  به کوهساران ماست

از هر کران تا بی کران
طوفنده  سر  داران ماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:1  توسط جعفر سمنبر  | 

اده که زاینده فردوس برین است
آب حیاتست که به کام  دلبرین  است

در گلشن از آن لعل زپیمانه گشودست
 مدهوش   دلآرام   دلدارترین  است

گر دلکش  طناز که با ناز وکرشمه
صورتگر یاری که خواهنده ترین است

ماه وقمر وانجم وخورشید و ملائک  
در جشن سُرور صنم   آماده ترین است

وقت سحر از کوی نگاران  خبر آمد
آن خسرو خوبان ره پیمانه ترین است

خوش باش که صبا رونق نوروز بیفزود
چون دوری وفرقت همه  دیدارترین است

خرم این روز خجسته برکاتش زهبوط است
میمنت وادی رحمت شبی از شادترین است

هاتف ما خبر آورد که هنگام بهاران
دل پاکان به تمنا به چنین وصل ترین است

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 15:37  توسط جعفر سمنبر  | 

فرشتگان دیگر پرواز نمیکنند
 عقابها در سرای آنا جولان میدهند

   چه ظواهر فریبنده ای
  اعمال نیک وبد را کلاغها مینگارند
  ویا شکلکهای خیمه شب بازی

  کتفهایمان بی قرشته است

  گنه کاری افزون گشته
  طلایه داران اریکه وحشت فراشند
  کلاغها منادیان عدالت خواهی
  دیگر صابونی نمی دزدند

  کاخهای سر به فلک کشیده
  انبان های زرین مامن نوینی بجای بیغوله نشینی

         فرشته ها در انقراضند
        ای خفتگان فردا دیر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:54  توسط جعفر سمنبر  | 

روزی به جهان دگری  خواهیم  رفت
دراوج شویم چون گوهری خواهیم رفت

ماندیم که در این دیرچه سان آمده ایم
گرنامده ای  و  ناموری  خواهیم رفت

مارا که رها ازهمه قیدی وخرامان بودیم
او نظرداشت ولی در سفری  خواهیم رفت

هرباغ و بهار چون خزان فرصت ویار
در کوی دلارام دلبری  خواهیم رفت

شاه باشی و گدا ستمگران و مهربان
قرص ماه و سیمین قدری خواهیم رفت

هرکامروا که در فراز مهر و صفا
چون زاده برملک نگاری خواهیم رفت

دوستی بگشای و بنیادوفا ساز کنید
وقت تنگ است تا سواری خواهیم رفت

همه ی عشق دراندازه ی عمر نیک و بدان
پیرانه سری در پس  یاری خواهیم رفت

هرزاده که در جهان گشاید لب و روی
با نرگس مشک بار چوزاری خواهیم رفت

خوش باش و به نیکی گذران عمر  گران
با سلسله افکارجوان لاله زاری خواهیم رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:51  توسط جعفر سمنبر  | 

آرامش رابیاب حتی در بند
زیرا آنکه روانش شاد باشد
برقالیچه حضرت سلیمان دست یافته

             +++++++

     چه خوب اگر

    سناریوی خوردن گندم تکرار گردد

       مبنا جهانی تازه

    بدون هابیل وقابیل

      یکی شدن در آرامش

    سازهای گوش خراش وآزاردهنده بی شمار

  برنوای یک هارمونی شادویک رهبرارکستر

   آرمانشهری که همه را در برگیرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:50  توسط جعفر سمنبر  | 

آن زهره که افشانه آسمان وزمین است
پیرانه ترین دلبری از ماه وقرین است

آغاز  جهان فلسفه در عشق و حکایت
زایندگی ابر همه  لطف  نگین  است

هر دیده که بر نرگس  طناز  بیفتد
از جمله وارثان این عرش برین است

آن شیوه که آسان نمود دیدن دلدار
بر غربت وآوارگیم  شرط  همین است

آغوش مرادم همه از صدق سماع بود
هردم که بهارآمده لطف دلبرین است

آنسان که سرشک وغم به دیدار گلستان
فرخنده مبارک دگر از شادترین است

پر کن قدح وعشرت ومستی بپا  کن
در مجلس انس خسروخوبان غمین است

وین نقش دوگیتی همه صورتگریاراست
فرخنده مبارک دمی از شادترین است

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 19:32  توسط جعفر سمنبر  | 

  چه فرقی دارد

  بین چند رنگ منتخب

 سیاه یا سفید

 آبی یا قرمز

  تو فقط یکی را انتخاب کن

 نقش آنان در دیواره های تعظیمستان

      رنگ اصلی نیست

  آیا تاکنون شنیده اید

  که رنگها هم رنگ میشوند

   وطلایه داران جبین برزانوانند

   جبین. پیشانی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:28  توسط جعفر سمنبر  | 

روزگاری بود درشهرودیاری پُرتَبار
مردمانی درتلاش بنیان زکاری برقرار

کشت وزرع همچوگلستان وبهارولاله زار
در زمین وآسمان کوه وجوار وگلگزار

در میان جمع دودوست با وفا خیلی جوان
عزم هجرت کرده تا غربت برشکلی گران

از برای کسب ثروت اندر آوردگاه دور
توسن وسرکش برفتند تا برآوردگاه نور

شهری آباد درورایش کوه های استوار
سبز وخرم در زمینش رودهای بیقرار

ثروت ومکنت در انبانه فراوان مردوجنگ
در هنرها بینظیرونکته دان  بُردوزرنگ

هردو دوست سُکنا گزیدندوبه کار پرداختند
درزراعت با تلاش طرحی به بار  انداختند

سال  اول  میگذشت و فکر و بکری داشتند
همسر وفرزند و خانه شکل و ذکری داشتند

اختلاف بینشان پیش آمد وبالا  گرفت
درمجزا کارشان خیلی سریع والاگرفت

هرکسی راهی برفت وپیشه ای رابازکرد
در تفکر منفک ازهم ریشه ای راسازکرد

یک رفیق قد بلند چابک یلی میر کیان
در جوانمردی بسی بی باک چون شیر ژیان

دست ودلباز بودوبخشنده زمال و مکنتش
 مردی آرام ومتین زینده حال ونعمتش

آنچه میداشت از درآمد بهره امروزیش
خرج روزو بزم هرشب زمره هر روزیش

صبح خروس خوان با عیال وپورخاندان زعیم
دشت وصحرا می نوردیدند هر بامدادان عظیم

آنقدر کاروتلاش شد بازوانی پر  توان
قرص ماهی درمیان آسمانی   هر  زمان

دوست خوش سیرت سراسر منفعت  درکار خود
اعتبارش چون شه خوبان سرشت  در بارخود

در سلامت هیبتی زیبا تنومند و جوان
بی تکبر عاری ازهردغدغه زورمندوخوان

رهگذرها بر تمایل دوستی  یار شفیق
می تراود در ترنم مشکبار کار رفیق

هرکسی میخواست با او ارتباط حاصل کند
منفعت از هم کلامی  آرامشی   واصل کند

بشنوید ازدوست دیگر مردی افکارش غریب
در خساست حرف اول  ساز وکارش   دلفریب

برج وباروی عظیم بانوکران  تا بیکران
ثروتی افزون بیاورد چاکران تا مهتران

همسرو فرزند راازمال خود کردبی نصیب
نوکران را ماهابی جیره می برد بی شکیب

چون ربا هم کارش آمد احترامی هیچ داشت
گوژپشتی درکمر طاس سری در پیچ   داشت

بد  گویی و تنفر اندر  احوالش   زدند
چون عیال وپورکان  برزمره فریادش زدند

خنده وشادی در آن  خانه اسیر  گریه ها
کم تحرک بی غذایی زاده چون پیر چهره ها

اضطراب  تشویش واوهام وهراسی داشتی
در تزلزل مال خود همچو پلاسی داشتی

خرج عیش حاکم وداروغه می داد هر زمان
کارگران خود را بی جیره بیداد درمیان

روزها منوال همین بود وستم ها بی حساب                                                                            تا که حاکم گشت ضعیف وهرج ومرج هابی جواب

دزد و طرار و چپاولگر همه  مشغول  کار
دوست مال اندوز هراسان وپریشان هول کار

(پایان قسمت اول قسمت دوم در روزهای آینده

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:31  توسط جعفر سمنبر  | 

دولت غاصب چواوضاع راچنین آشفته دید
باسپاهی بس عظیم چندروزه کشورتاخته دید

چون قشونی درمقابل قدرت یاری نبود
پیشروی آسان نموددرمملکت کاری نبود

مردمان ازترس جان ومال خوددربندشدند
یابه کوهساروبیابان درگریزمسند شدند

ابتدای حصرشهردوست خوش احوال همچوشیر
باروبندیلی زدندچابک به صحرا همچوتیر

اندکی مال ومنال وخانه ای فرسوده حال
ازبرای دزد وطرار کی  شود آسوده  مال

دوست ثروتمند وطماع صدشترزرباطلاآماده کرد
اشرفی با زربفت  بار  خران و جاده   کرد

نوکران  هنگام رفتن بیشماری برده اند
هر کسی  مالی بدزید درکناری خورده اند

 هرچه فرزندوزنش گفتند وقت رفتن است
مال را برجای گذاردجان شیرین برتن است

عاقبت مقداری از ثروت درون بُقچه  کرد
چون همه بی یاوران سوی درودشت بُزچه کرد

دشمن آمداندرون شهر همه یغماوسرمایه زدند
خانه های بُرج وار مخروبه در مایه   زدند

دوست  خوشرو درتلاش و سرپناه  آماده  کرد
چون توانمند بوده اند روزی شکارراساده کرد

آنهمه طرار ودزد  بیم ازهمیت   داشتند
پرتوان وبی خیال گردش به نیت   کاشتند

دوست ثروتمند همان اول خروج از شهر خود
هرچه اموالش بِبُود غارت  شده ازبهر  خود

چون توان کاروکوشش در وجودش بسته  بود
روزگاران را به سختی درحضورش خسته بود

آنهمه ثروت برفت وپیرو غمبار  و ضعیف
عاقبت مُرد وعیال وپورش  اشکبار ونهیف

درخبر آمد که دولت عفو داده برعموم
امنیت حاصل شده مهلت بداده بر تموم

هرکسیی راه دیارو شهر وخانه پیش گرفت
شهر ویران وخرابه سوی یاران ریش  گرفت

ماندگان بینوا برخانه وبُرج گذشته آمدند
تلی از پشته هامخروبه چون دل شکسته آمدند

آنهمه جاه وشکوه وفر باروی   عظیم
یک  به آن  تلی ز خاک  جاروی نظیم

مادرو فرزندرنجور ناله وافغان زدند
بی غذا  خاک را در پنجه و دالان زدند

ناگهان خمره ای برآمده  ویران گوشه ای
یک هزار سکه درونش  سهم پوران   توشه ای

عبرت ازکار پدرخوشحال وخندان درمعاش
منزل ویران بُودآباد برخوان  درتلاش

آمد آن دوست توانمند بازن وفرزند خود
همره اش قوت وخوراک وسبزه ودلبند خود

فکر کردندازگلستان  شادوشنگول  آمدند
ازهمه شهر قشنگ باساز  ومنگول  آمدند

خانه اش سالم چوشکلش  بی طمع ازآب وتاب
با ورودش شادی وآواز طنین   باب وناب

صبح روز بعد خرامان دشت وصحرا می روند
از برای کشت وزرع هر روز وفردامی روند

آنچه باشداعتبار در آن جهان  لایزال
نیک کردار است وپندار جوان   بیزوال


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:27  توسط جعفر سمنبر  | 

وزگاری بود درشهرودیاری پُرتَبار
مردمانی درتلاش بنیان زکاری برقرار

کشت وزرع همچوگلستان وبهارولاله زار
در زمین وآسمان کوه وجوار وگلگزار

در میان جمع دودوست با وفا خیلی جوان
عزم هجرت کرده تا غربت برشکلی گران

از برای کسب ثروت اندر آوردگاه دور
توسن وسرکش برفتند تا برآوردگاه نور

شهری آباد درورایش کوه های استوار
سبز وخرم در زمینش رودهای بیقرار

ثروت ومکنت در انبانه فراوان مردوجنگ
در هنرها بینظیرونکته دان  بُردوزرنگ

هردو دوست سُکنا گزیدندوبه کار پرداختند
درزراعت با تلاش طرحی به بار  انداختند

سال  اول  میگذشت و فکر و بکری داشتند
همسر وفرزند و خانه شکل و ذکری داشتند

اختلاف بینشان پیش آمد وبالا  گرفت
درمجزا کارشان خیلی سریع والاگرفت

هرکسی راهی برفت وپیشه ای رابازکرد
در تفکر منفک ازهم ریشه ای راسازکرد

یک رفیق قد بلند چابک یلی میر کیان
در جوانمردی بسی بی باک چون شیر ژیان

دست ودلباز بودوبخشنده زمال و مکنتش
 مردی آرام ومتین زینده حال ونعمتش

آنچه میداشت از درآمد بهره امروزیش
خرج روزو بزم هرشب زمره هر روزیش

صبح خروس خوان با عیال وپورخاندان زعیم
دشت وصحرا می نوردیدند هر بامدادان عظیم

آنقدر کاروتلاش شد بازوانی پر  توان
قرص ماهی درمیان آسمانی   هر  زمان

دوست خوش سیرت سراسر منفعت  درکار خود
اعتبارش چون شه خوبان سرشت  در بارخود

در سلامت هیبتی زیبا تنومند و جوان
بی تکبر عاری ازهردغدغه زورمندوخوان

رهگذرها بر تمایل دوستی  یار شفیق
می تراود در ترنم مشکبار کار رفیق

هرکسی میخواست با او ارتباط حاصل کند
منفعت از هم کلامی  آرامشی   واصل کند

بشنوید ازدوست دیگر مردی افکارش غریب
در خساست حرف اول  ساز وکارش   دلفریب

برج وباروی عظیم بانوکران  تا بیکران
ثروتی افزون بیاورد چاکران تا مهتران

همسرو فرزند راازمال خود کردبی نصیب
نوکران را ماهابی جیره می برد بی شکیب

چون ربا هم کارش آمد احترامی هیچ داشت
گوژپشتی درکمر طاس سری در پیچ   داشت

بد  گویی و تنفر اندر  احوالش   زدند
چون عیال وپورکان  برزمره فریادش زدند

خنده وشادی در آن  خانه اسیر  گریه ها
کم تحرک بی غذایی زاده چون پیر چهره ها

اضطراب  تشویش واوهام وهراسی داشتی
در تزلزل مال خود همچو پلاسی داشتی

خرج عیش حاکم وداروغه می داد هر زمان
کارگران خود را بی جیره بیداد درمیان

روزها منوال همین بود وستم ها بی حساب                                                                        تا که حاکم گشت ضعیف وهرج ومرجهابی جواب

دزد و طرار و چپاولگر همه  مشغول  کار
دوست مال اندوز هراسان وپریشان هول کار

(پایان قسمت اول قسمت دوم در روزهای آینده)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 14:56  توسط جعفر سمنبر  | 

رویاهای ما پرهای ریخته دارند

چون کبوتران هزار جَلد

       در اسارت

باید آموخت پرواز بدون پر را

       در سرای خفتگان

   وبی تفاوت از انگاره های امید .اصالت


            وعشق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:24  توسط جعفر سمنبر  | 

کبوتران هزارجَلد: کبوترانی هستند که اگر سالها در اسارت بمانند واسارت کنندکان پرهای آنان را مدام بچیند تا پرواز ننمایند تا جَلد سرای اسارت کننده گردند اما چنین نمیشود با مقداری رویش پر کبوتر پس از سالها اسارت به سوی خانه اولش یا صاحب اصلی پرواز میکند براین اساس کسانیکه شناخت کافی از کبوتران هزارجَلد دارند کاری میکنند تا پایان عمر آن کبوتر هرگز پرواز ننماید هرروز پرهای وی را می چینند یا درقفس مخصوص زندانی میکنند از آنانان جوجه کشی مینمایند ودر ویترین کبوتران خود آنرا نمایش میدهنداین کبوتران اگر سالهای طولانی در اسارت باشند کافیست فرصت اندکی بیابند تا به مامن اولیه برود  من معنی کبوتران هزار جَلد را گفتم برداشت در سروده با شما در مورد کبوترهزار جَلد داستان واقعی دارم که بصورت مثنوی مینگارم
انگاره:پندار .تصور .فکروخیال .افسانه .سرگذشت
طرحی برای نقاشی تهیه شود .اندازه ومقیاس 

 

                                                                       رویاهای ما پرهای ریخته دارند

چون کبوتران هزار جَلد

       در اسارت

باید آموخت پرواز بدون پر را

       در سرای خفتگان

   وبی تفاوت از انگاره های امید .اصالت


            وعشق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:56  توسط جعفر سمنبر  |